خاطره زورِ زیادی دارد ....
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:36
خاطره زورِ زیادی دارد شاید اندازه ی یک غول بزرگ که اگر یک شب تاریک بیاید به سراغت ... ای وای خانه هایی خشتی کوچه هایی باریک دختر همسایه ... چادر گُل گُلی اش و دلی آشفته ... میدویدم هر روز راس ساعت ،سرِ کوچه تا ببینم از دور ... قد و بالای بلندش روزگاران بگذشت ... هیجده ساله شدم ! رو به مادر گفتم ... ...
دیگه بسه ...
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 11:36
امروز که میرفتم سر کار ، مادرم پشت سرم "آیت الکرسی" میخواند کیفم را که باز کردم دیدم پدرم ! هنوز مثل بچگی ها برایم شکلات خریده مبادا که گرسنه ام شود ... وقت برگشت بود و هوا تاریک برادرم خسته از کار و مشکلات زندگی اش به دنبالم آمده بود که در امان باشم از تاریکی مبادا چشم هرزه ای در لابه لای شب چپ نگا...