خرید بک لینک
Khaterate.kohne ... عشقِ بی انصاف ... بین فرم های ارسالی برای مشتریان  دلنوشته ای جا گذاشته بود  صدای بلند رئیس ب گوش میرسید  مملکتی ک حساب و کتابش دست عاشق باشد  بهتر از این نمیشود  اخراجی ... این اخرین جمله ی صاحب شرکت بود  به دفتر دار ساده و بی شیله پیله مان  و فرم مچاله ای که به بیرون پرتاب شد با سری پایین و دلی ناامید  بیرون امد  وسایلش را جمع کرد و رفت  دلم برایش میسوخت  شاید تنها من میدانستم  که او علاوه بر آن معشوقه ی از دست رفته  مادر پیری هم دارد  فرم را برداشتم  انادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

Khaterate.kohne ... دلتنگ مادرت هستم ... من به دلم قول داده ام دیگر دلتنگت نشوم  قول داده ام اسمت را هم نیاورم  اما نمیدانم چه مرگم است  خیلی عجیب دلم برای مادرت تنگ است  دلم لک زده برای گپ زدن هایش وقت هایی که درس زندگی میداد  نصیحتم میکرد و حتی زمانی که نگرانمان بود و کمی تلخ میشد  اما باز هم مهربانی از سر و رویش میبارید  خوشبحالش که سالها کنارت بود  با تو خندید ، گریه کرد  بوسید  و به آغوشت کشید  خوشبحالش که به اندازه ی یک عمر  با تو خاطره دارد  خوشبحالش که هیچوقت نترسید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

Khaterate.kohne ... برای فرزندم ... جانه دلم  اینبار دلم میخواهد برای تو بنویستم  هر چند  برای آمدنت  نه وقتی مشخص است  و نه تضمینی ... اما این روزها فقط ب بودنت فکر میکنم  روزی که می ایی  و جز اغوش من هیچ جای دیگر آرام نمیگیری  کسی را جایگزینم نمیکنی  و در هر شکل و لباسی هم ک باشم  از من خسته نمیشوی تو تنها عشقی خواهی بود  که پشت پا نمیزنی ...  دختر یا پسر بودنت فرقی ندارد  فقط میدانم  آنقدر آماده ام ، تا حواسم باشد  که نه دل بشکنی و نه دلت را بشکنند ... عزیز دل حرف هاا دارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

مثلا در بزنی در بگشایم مثلا باشی و از بودن مردانگی ات شعر سرایم مثلا هستی وحال دلمان خوب هوا خوب ، زمین خوب غم ندارد به دلم راه بکُل ، غصه و آشوب همه سرکوب مثلا مادرمان پیر نشد خوش و خوب است و زمینگیر نشد جمعمان جمع و کسی از برمان کسر نشد حال و روز دلمان صبح و طلوع است دلی عصر نشد ... گفتن این مثلا ها ! خوش و عالیست ولی ، جای تو خالیست دلمان تنگ و هوا تنگ ‌و زمین تنگ غم به راه و دلخوشی نیست مادرم پیر و زمینگیر جَمعمان سرد و هوای دلمان ...

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

Khaterate.kohne ... امشب ... تفاوت است میان مادری  که بچه دار نمیشود و  مادری که بچه اش میمیرد  حالم شبیه همان  مادریست  که بچه اش درون شکم سقط شده  در حالی که میداند  دیگر صاحب فرزند نمیشود  و بعد از گذشت مدتها افسردگی  تنها راهِ پرورشگاه را میبیند او نوزادی را به آغوش میکشد  و شاید ... شاید که نه  قطعا دوستش هم خواهد داشت اما خوب میداند  آن بچه ی دوست داشتنیه معصوم  که زندگی اش را در برگرفته  متعلق به پدر و مادر دیگریست  و این حقیقتیست  که تمام عمر لحظه های خوش  آن مادر و فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

Khaterate.kohne ... خاطره زورِ زیادی دارد .... خاطره زورِ زیادی دارد  شاید اندازه ی یک غول بزرگ  که اگر یک شب تاریک بیاید به سراغت ... ای وای  خانه هایی خشتی  کوچه هایی باریک  دختر همسایه ... چادر گُل گُلی اش  و دلی آشفته ... میدویدم هر روز  راس ساعت ،سرِ کوچه  تا ببینم از دور ... قد و بالای بلندش  روزگاران بگذشت ... هیجده ساله شدم ! رو به مادر گفتم ... به دلم آشوب است  برو و سهم دلم را بردار  برو آنجا که بگویم خوب است  مادرم اشفته ...  تو برو دانشگاه  یا برو سربازی  برو هر جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

Khaterate.kohne ... دیگه بسه ... در زمان حاضر که میرفتم سر کار ،  مادرم پشت سرم "آیت الکرسی" میخواند  کیفم را که باز کردم دیدم  پدرم ! هنوز مثل بچگی ها   برایم شکلات سفارشه  مبادا که  گرسنه ام شود ... وقت برگشت بود  و هوا تاریک  برادرم خسته از کار و مشکلات زندگی اش  به دنبالم آمده بود  که در امان باشم از تاریکی  مبادا چشم هرزه ای  در لابه لای شب  چپ نگاه کند به خواهرش  به خانه رسیدم ... تا لباسم را عوض کردم  خواهرم سفره ی شام را کشیده بود  تا به خودم آمدم ظرف ها را هم شست .‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

برای چندمین بار به سراغش میروید سرتان پایین است.‌.. نگاهتان شرمنده ... دلتان برای مهربانی اش تنگ شده منتظر بخشش دوباره اید تا مثل همیشه اشکی بریزد لبخندی بزند و ببخشد اما اگر اینبار فقط نگاهتان میکرد سرد و مبهم و سنگین هول نکنید ... اصرار هم همینطور فقط کافیست نبض احساسش را بگیرید نمیزند ...‌‌‌‌......... وسلام . #بحار_بهادر

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

شوخی که نیست پاییز است ... آخرِ تمام ِ زیبایی هاست برای همه مان جا دارد ...! پیرمرد نابینایی که از خش خش برگ ها میخندید پیرزنی که به یاد جوانی اش انار دانه میکرد کودکی که از نم نم باران به وجد آمده بود تازه عروس و دامادی که سلفی میگرفتند و من و دنیایی خاطره عجب بابرکت است این پاییز ..... #بحار_بهادر

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

برای چندمین بار به سراغش میروید
سرتان پایین است... نگاهتان شرمنده ...
دلتان برای مهربانی اش تنگ شده
منتظر بخشش دوباره اید
تا مثل همیشه اشکی بریزد
لبخندی بزند
و ببخشد
اما اگر اینبار فقط نگاهتان میکرد
سرد و مبهم و سنگین
هول نکنید ... اصرار هم همینطور
فقط کافیست
نبض احساسش را بگیرید
نمیزند ............ وسلام .
#بحار_بهادر

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:52

شوخی که نیست پاییز است ... آخرِ تمام ِ زیبایی هاست برای همه مان جا دارد ...! پیرمرد نابینایی که از خش خش برگ ها میخندید پیرزنی که به یاد جوانی اش انار دانه میکرد کودکی که از نم نم باران ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:52

حالِ من و احوالم اگر
باورِ دل نیست
مهم نیست ...
ای یارِ سفر کرده یِ من
حالِ تو خوب است ؟!؟
#بحار_بهادر

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 20:52

الهی بمیرم برایش مادرم را میگویم چگونه با مرگ مادرش کنار آمد چطور دق نکرده ای مادر !! نمیدانم ... شاید دق کرده ای اما به گونه ای دیگر شاید دق ، همان پادرد و کمردرد و گاهی هم قلب دردت است شاید من باعث این دق کردن تدریجی ام منی که بعد مادرت تنها دلخوشیه تو بودم یادم هست از روزی که ننجان به رحمت خدا رفت هم رنگ چشمانت تغیر کرد هم لبخندت ... اما باز هم مهربان نگاه میکردی و گرم لبخند میزدی هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

من یقین دارم اولین بارها هیچوقت فراموش نمیشوند حالا ! هی تظاهر کن اتفاقی نیفتاده از ته دل بخند و لبخندت را قاب کن بچسبان پشت پروفایلت هر روز شیک تر از روز قبل لباس بپوش همان ادکلنِ تلخِ همیشگی اصلا دستش را بگیر و انتخاب جدیدت را جار بزن روزی هزار بار بگو دوستش دارم من ک رهایت نمیکنم من یکهو سر و کله ام پیدا میشود مثلا ! پشتِ پک های عمیق سیگارت پشت تک تک دوستت دارم هایش و پشت تمام آخرادامه مطلب

برچسب: اولین, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

سالها بعد دختری با موهای مشکی و قدی بلند روبرویت مینشیند برایت چای میریزد از اتفاقات عجیب و غریب دانشگاه تعریف میکند و ریسه میرود از خنده دلت برایش ضعف میکند عاشقاته تر از هر بار نگاهش میکنی برق نگاهش تو را ب فکر فرو میبرد آنقدر عمیق که ناگهان صدایی تو را به خود می آورد "بابا چایی ات یخ کرد " نگرانی در چهره ات موج میزند پیش خودت میگویی (جگرگوشه ام نکند کسی از راه برسد تو را عاشقت کند ادامه مطلب

برچسب: سالها, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی