خرید بک لینک

Khaterate.kohne

...

خاطره زورِ زیادی دارد ....

خاطره زورِ زیادی دارد 
شاید اندازه ی یک غول بزرگ 
که اگر یک شب تاریک
بیاید به سراغت ... ای وای 
خانه هایی خشتی 
کوچه هایی باریک 
دختر همسایه ...
چادر گُل گُلی اش 
و دلی آشفته ...
میدویدم هر روز 
راس ساعت ،سرِ کوچه 
تا ببینم از دور ...
قد و بالای بلندش 
روزگاران بگذشت ...
هیجده ساله شدم !
رو به مادر گفتم ...
به دلم آشوب است 
برو و سهم دلم را بردار 
برو آنجا که بگویم خوب است 
مادرم اشفته ... 
تو برو دانشگاه 
یا برو سربازی 
برو هر جا که دلت سرگرم است 
بَرکَن از دل مهرش 
پدرم از لب بام ...
بچه ای و به سرت باد بسی 
مغز خر خورده کسی زن بدهد 
به تویِ بوالهوسی 
زیر لب میگفتم 
پدری یا که یزد 
مادرم لب بگزید ...
خواهرم از لب حوض 
چه به مردم گوییم 
بهمان میخندند 
باز ایام گذشت 
بیست سالم شده بود 
مادرم بیچاره 
غصه ام را میخورد 
که نه کاری و نه باری و 
نه صبری و قراری 
تو چه مرگت شده که 
دق به دلم میکنی هر روز 
دست بردار ، از این 
ناله و زاری 
نرسان جان به لب ما 
به خودم میگویم ...
غرغرش هر روز است 
من که عادت دارم 
قدم از کوچه که برمیدارم 
من دلم میلرزد 
که در خانه یِ شان
بهر چه باز ...
این شلوغی از چیست 
به دلم شور افتاد 
نکند یار مرا بهر کسی 
نام و نشانش بدهند !!
آری انگار که دلشوره من بود به راه 
بازم این عمر گذشت 
غم و تنهایی و این عاشق ناکام 
مادر از دنیا رفت 
رفتنش غم دارد دارد 
خواهرم خانه ی بخت 
پدرم زن دارد ...
منه ۴۰ ساله هنوزم که هنوز است 
فکر معشوقه ی آن خانه ی خشتی 
میدهد آزارم ...
من فقط میدانم 
خاطره زور زیادی دارد ...
#بحار_بهادر

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: دوشنبه 30 شهريور 1405 ساعت: 9:10

صفحه بندی