سالها بعد
دختری با موهای مشکی
و قدی بلند
روبرویت مینشیند
برایت چای میریزد
از اتفاقات عجیب و غریب
دانشگاه تعریف میکند
و ریسه میرود از خنده
دلت برایش ضعف میکند
عاشقاته تر از هر بار نگاهش میکنی
برق نگاهش تو را ب فکر فرو میبرد
آنقدر عمیق
که ناگهان صدایی تو را به خود می آورد
"بابا چایی ات یخ کرد "
نگرانی در چهره ات موج میزند
پیش خودت میگویی
(جگرگوشه ام نکند کسی از راه برسد
تو را عاشقت کند و بعد تنهایت بگذارد )
و تازه یادت می آید
سالها پیش در نیمه های راه
دختری را رها کرده ای
با همان چشمان زیبا
و همان سادگیه معصومانه
#بحار_بهادر
برچسب: سالها,
نویسنده: مهتاب دادخواه