
سالها بعد دختری با موهای مشکی و قدی بلند روبرویت مینشیند برایت چای میریزد از اتفاقات عجیب و غریب دانشگاه تعریف میکند و ریسه میرود از خنده دلت برایش ضعف میکند عاشقاته تر از هر بار نگاهش میکنی برق نگاهش تو را ب فکر فرو میبرد آنقدر عمیق که ناگهان صدایی تو را به خود می آورد "بابا چایی ات یخ کرد " نگرانی در چهره ات موج میزند پیش خودت میگویی (جگرگوشه ام نکند کسی از راه برسد تو را عاشقت کند ...
ادامه مطلب