امروز که میرفتم سر کار ،
مادرم پشت سرم "آیت الکرسی" میخواند
کیفم را که باز کردم دیدم
پدرم ! هنوز مثل بچگی ها
برایم شکلات خریده
مبادا که گرسنه ام شود ...
وقت برگشت بود و هوا تاریک
برادرم خسته از کار و مشکلات زندگی اش
به دنبالم آمده بود
که در امان باشم از تاریکی
مبادا چشم هرزه ای
در لابه لای شب
چپ نگاه کند به خواهرش
به خانه رسیدم ...
تا لباسم را عوض کردم
خواهرم سفره ی شام را کشیده بود
تا به خودم آمدم ظرف ها را هم شست ...
امروزم را که مرور میکنم
میبینم بی رحمیست
ادامه دادن به بی تابی هایم
برای تو ... !
#بحار_بهادر
برچسب:
نویسنده: مهتاب دادخواه